ما تا اجداد با صفای غارنشینمان که برای بقاع _البته شرافتمندانه _ تنازع می کردند بسیار فاصله داریم و پیش رفته ایم، ما دیگر زور نمی گوییم، ما زور را آرام وقتی نگاه ها به صدای بم مبهمی گوش می دهد در گوشه ای خوش خط می نویسیم. ما به همه چیز یکدست رنگ روغن ِ خوب زده ایم . این جا مبارزه ای در کار نیست؛ ملت من صبورند بیشتر از ایوب. فقط بعضی روزها با بی اعتنایی بسیار و بی چمشداشتی برای دلخوشی جماعت بازیگر ِ بی پروایی که هر روز صبح به حکم وظیفه توی صورتشان تف می اندازد، درود مدرنی می فرستند. بر سکون همیشگی خود صحه می گذارند. فقط برای این که حس بودن را به کم خونی هم وطنانشان اهدا کنند.
مرا به سمت درونم هدر نده. از بی همه مان دو سه گريز رد نشو. آنسوتر نه به گل، نه به لب که از ارتعاش می سوزد، نه به دره ی شوره زار نمک سوده، نه به هيچ يک از خالی ترينانمان. آنسوتر نه به سهمگينی هم خوابگی شبانه ای بی مقدمه، نه به خاکستری که از دل نارنج گم شود. نه به زبان، نه به شهوت گيج خورده از هياهوی انحنای اندام تو پر شده. مرا به سمت درونم هدر نده. شبی که همه ی باشدِ تواز فرق من بالاتر. شبی که هجوم خطوط زاويه دارمنقطع، آوار زير خوشايندی قوس های محو مانده از سايه ها. شبی شب زده از تنفسی فرو خورده، طولانی. شبی ، مرا به سمت درونم هدرنده. بنشين دل به غوغای سطوح سرد و لزج. مجاور اين لمس بی پايان ِ بيرونی هدر نشو.
صدايم رسا نداشت. خوب آمدی اما! راست بگو، سينه های چروکيده آويزان پيرزن چه به گوش هات زمزمه کرد؟
من؟
برای من که به قطره ای از توّهم چشم ندارم، چه چیزی دریا شده است بر این استسقا
انگارکسی در انتظار زانوهای خم شده من آواز می خواند
ابهام، دروغ را در سرم تکرار می کند.
خشتی از باور بر باروی دلم می زنم
من، فقط من باقی ست که امروز را ورق بزند
هرگز پشیمان نبوده ام از رودی تشنه بودن
تو چوب پدرت را می خوری ...
من چوب پدرم را می خورم ...
از فردای کودکمان نمی ترسی!؟
قانون هایی که در فلسفه می بافم، در ارتفاع مردم و اجتماع خفه می شود و آنچه عرفان پَرپَرش را می زند، در اقتصاد جان می دهد و سیاست همه اخلاق جهان را یکسره در خود دارد از وقتی همه اش را یکجا قورت داد و حتی صدایش را از شکمش نمی شنویم. پس بگو در مراسم تدفینِ جهت ها، قطب نما کدام شمال را نشان می دهد و از آن سمج تر ستاره قطبی؟
